LEON



 

مرا در خواب کودکی بازیگوش باید دید

مرا در بغض یک پرنده ،در سکوت باغچه ای در پاییز باید دید

پر پرواز بشکسته ز تیر کین نامردان، مرا در پر مرغان خونین بال باید دید.

غریو رعد آسمانی را گوش کن، مرا در آواز بارانهای سیل آسا باید دید. 

من از دیوارها خسته ام خسته....مرا در حوض ماهیها باید دید.

 

 

روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

در تمام ضعفهای آدمی شبیه من

مدام تصویری از من است در من ،مانند تصویری ازیک آینه در آینه دیگر

بی انتها

تا بی نهایت تصویر در تصویر

و تکرار مدام در من، بی آنکه بتوان پایانش را دید...

 

 

 

روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

 

 

 

سرم را به آرامی از میان برفها بیرون می آورم:هنوز دنیا سرده ؟هنوز دنیا زمستونه؟...آره...

دوباره به غار تنهایی میخزم و میخوابم تا وقتی که سرمای دنیا تموم بشه!

 

روز سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

امروز  از کوچه ای گذشتم که در پیچ در پیچ ذهن من پشت روزمره گیهایم گم شده بود. 

روزگاری بین همه کوچه های شهر فقط  این کوچه برایم معنایی داشت ـ و چقدر مسیرم را کج میکردم برای گذشتن از این کوچه !

واین خانه چقدر برایم آشنا بود ...

 ونگاهی که گاهی از گوشه پنجره این خانه انتظار مرا میکشید... فقط من!

وحالا در گوشه ای از ذهنم نقصانی است، انگار مثل فیلم آفتاب ابدی* همه چیز در خاطر من در گذر زمان محو شده است.   

آیا باز هم به دنیاخواهم آمد تا این بار با عشق زندگی کنم؟  

* فیلم  "آفتاب ابدی ذهن بی خدشه"  با بازی جیم کری وکیت وینسلت  

روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

شیطان و جهنم شریک بازی ما هستند

والبته بهشت  که خدا بر سر راه ما مینهد... هنگامی که مرا دوست میداری

و خسوف ماه هنگامی که چون طوفان بر شنهای ساحل می وزیم

و مانند آرامش کف اقیانوس است در آغوش تو مردن هنگامی که مرا دوست میداری

 درخشش بی امان چشمان تو... و شکوه             هنگامی که مرا دوست میداری

صدای گریه نیمه شب است صدای نجوای عاشقانه تو

وغرق شدن در عمق شب به هنگام پایان احساسات... در لذت تسلیم

هنگامی که مرا دوست میداری!

*صدای چارلز آزناور با آواز لطیفش در فیلم" نوازنده پیانو را بکش" مستم میکند و آرام میخوابم... 

روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

فکر کنم از گرد بودن زمین است که میچرخد و مامیچرخیم و باز میرسیم به سر جای اول خودمان!

شاید اگر زمین مکعبی بود یا هذلولی قائم الزاویه نامتساوی الاضلاع آنگاه در چرخش روزگارمان، سرنوشت هم مارا گم میکرد...

*چیز هایی هست برای گفتن که مهم نیست! پس من چرا بگم که کجا بودم؟

روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

عادت کرده ام به وقت نشناسی روزگار! وقتی به آرزوهای کوچکم میرسم که دیگر خیلی دیر شده...

روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

پتوی گرم هست. باغچه هست.دختر ها هنوز هستند.کمی پول هست به اندازه خوردن.کفش اسپرت هست.طعم کیم بستنی نسکافه ای هست.مادری هست و پدر.سبزه  هست برای گره خوردن آرزوها . دستهای سالمی هست. عکسهای یادگاری هست. هنوز خواب ماهی قرمز هست و خود خدا هم هست. پس میشود امسال هم آرزوها کرد برای زندگی...

ـ ابرو میندازی بالا بالا...

روز شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦
لينک ثابت | نظرات


 

آره مبارزه با مشكلات زندگی آدمو مرد ميكنه... البته گاهی وقتا هم آدمو نامرد ميكنه!

روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥
لينک ثابت | نظرات


 

قانونی وجود دارد به نام قانون مرغ ماهیخوار:در یک برکه یک میلیون ماهی کوچولو زندگی میکنند و صد ماهی بزرگ.مرغ ماهیخواری از آنجا عبور میکند که روزی صد ماهی کوچک و یا روزی یک ماهی بزرگ میخورد.اگر شما ماهی کوچک باشید بیشتر احتمال خورده شدن دارید یا ماهی بزرگ؟خیلی ساده است احتمال خورده شدن هر ماهی کوچک یک ده هزارم و هر ماهی بزرگ یک صدم است! ولی ماهیها این را نمیدانند و هی میخواهند بزرگتر شوند حتی با خوردن یکدیگر...

خودتان نتایج لازم از این قانون را برای زندگی شخصیتان بگیرید لطفا!

روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥
لينک ثابت | نظرات